امشب مستم!

بوی میکس اود علف لیمو و چندن و مدیتشین ... بوی توتون پیپ سیاه رنگم ... وبوی خالص اکسیژن ... رقص پر از عشوه و ناز دود اود ... نور زرد رنگ لامپ های  کم مصرف ... دود پیپ سیاه رنگم ...

امشب مستم .... از ذره های تیف های رنگی توی کلیپ های ماهواره لذت تموم دنیا رو میبرم ... تمام حسام به کار افتادن ... تمام حس های پاک سرشتم! ... از هر پلیدی و دوزو کلک فرسنگ ها فاصله گرفتم ... دارم پرستش میکنم! ... احساسم رو پرستش میکنم! ... لذت میبرم و میخندم! ... تو درون و وجودم میخندم! .... غوغایی بر پاست! ... باید تشکر کنم ... باید درک کنم که از چی تشکر کنم ... همه چیز برام لذت بخش شده! ...

 تا الان صد تا غلت املایی داشتم! ... خیلی سعی میکنم که اشتباه نکنم!

هنوزم بعضی از حروف اشتباهی چاپ میشند ... دوباره بر میکردم و درستشون میکنم ...

ولی همیشه این امکان و دارم؟ ... برگردم و همه چیز رو درست کنم؟ باید داشته باشم ... ولی نه مثل کلید بک سپیس! ... مثل همه حروفی که درست تایپ میکنم ...

باز هم اشتباه ... برگشتم و درستش کردم ...

من یک فضا نوردم ... باید همیشه حواسم جمع باشه! میفهمی که؟

راستی من بعد از ظهر شامپو و تیغ خریدم ... باید میرفتم حمام! تا تمیز شم ! ...

تو نمیخای کاری کنی؟ من رفتم ...

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥ - اردشیر


www.gomshode.tk
www.lostardeshir.persianblog.ir

همه دروغ میگن ...

همه دارند دروغ میگند! ... همه ...

کی گفته بهار و تابستون و پاییز و زمستون ، هر سال تکرار می شند...؟

نخیرم ...! هر سال بهاری نو تابستونی نو پاییزی نو و زمستونی نو میاد! هیچوقت هم تکرار نمیشند!

هر سال فقط یک بهار و تابستون و پاییز و زمستون میاد! با تموم شدن وقتشون هم میمیرند! نابود میشند!

و سال بعد یکی دیگه جاش و میگیره! یه بهار دیگه! یه تابستون دیگه! یه پاییز دیگه! یه زمستون دیگه!

 

چوب خط نوزدهم ...

در ضمن از امروز درست ۱۹ ساله که دارم این دروغ ها رو میشنوم!

 

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥ - اردشیر


www.gomshode.tk
www.lostardeshir.persianblog.ir

هيچکس داشته ...

نداشتیم، نه نداشتیم! اگه داشتیم که این نبودیم!

چرا نباید میموندیم؟ چون دیگه از حد خودمون خارج شده بودیم، چون دیگه لیاقتش رو نداشتیم ... چون زیادی دیگه طعم دنیا بهمون مزه داده بود! ... هممون ...

اگه داشتیم، اگه لیاقتش رو داشتیم ، اگه از حد خودمون خارج نشده بودیم، اگه میتونستیم که دیگه بیرونمون نمیکردند! ...

من بازم میخوام برگردم ! ... میخوام برگردم و همون جوری بمونم! ...

آره بازم میخوام بچه شم! میخوام ایم دفعه دیگه کاری کنم که از اون معصومیت و پاکی بیرونم نکنند! ... میخوام بر گردم تا همونجوری فکر کنم ... به همه چیز با همن دید و همون خیال بافی ها نگاه کنم! ... من میخوام برگردم! ... میخوام میخاااااام! اصلا بذار از همین حالا شروع کنم ...

من میخواااااااااااااااااااااااااااام! ...

 من دیگه هیچی حالیم نیست! ... من نمیدونم! ... من باید برگردم! ... باید! ...

اصلا اینقدر گریه میکنم تا ببریدم!

 

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٥ - اردشیر


www.gomshode.tk
www.lostardeshir.persianblog.ir

خط خطی یا نوشته! ... چه فرقی میکنه!

شاخ و دم که نداره! ... خوب عقلم کمه! ... هر چی میاد تو کلم می خوام بنویسم ... فحش ... دری بری ... شر و ور ... اصلا دوست دارم همینجوری فقط تایپ کنم ... میخوام صفحه ی سفیدس پر بشه! ... از صفحه ی خالی متنفرم ... اگه شده خط خطی میکنم ولی نمیذارم خالی بمونه ... اصلا دلیلی نداره سفید باشه ... حالا که هست باید سفید نباشه ... اصلا خوب بود از همون اولش نباشه! ... ببین یه صفحه کاغذ سفید چه جور ما به درد سر انداخته! ... باز گفت سفید! ... خوب غلط کردم اصلا ... یه صفحه کاغذ ... خوبه؟ ... نه! ... باز چرا؟ ... آخه تا میگی کاغذ دوباره همون رنگ سفید میاد تو ذهنم ... ای بابا! ... بازم که گفتی سفید! ... من نگفتم ... خودت گفتی ... چه فرقی میکنه ... منو تو یکیم دیگه! ... خوب اینم هست ... راست میگی! ... تموم شد این خزعولات؟ (با هر حرفی که میخواد باشه!) ... نه ... خیلی کمه ... یعنی بازم میخوای بگی؟ ... آره خوب ... آخه هنوز صفحه جای سفید زیاد داره! ... باز گفت سفید! ... تو دیگه نمیخواد حرف بزنی ... هیس! ... خوب بقیش رو خط خطی کن ... پس فکر کردی تا الان چه کار میکردم؟ ...

 

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٥ - اردشیر


www.gomshode.tk
www.lostardeshir.persianblog.ir

یه تیکه گوشت ... جای نرم،گرم،خیس!

 

این و باید برید! ... از ته! ... از بیخه بیخ! ... که دیگه هیچ کاری نتونی باش بکنی! ... آخه من نمیدونم این یه تیکه گوشت بی مصرف که عینه یه شیلنگ فقط میشه باش چیز بکشی بالا چه فایده ای جز درد سر داره؟ ... کافی یه جا بفهمه که یه جورایی میتونه ابراز وجود کنه! ... سری آدم و ضایع میکنه که دیگه نمیشه جلوشم بگیری! ... یعنی در حقیقت تو اون شرایط تنها کاره ضایعی که میتونی بکنی همونه!... که بخوای دو تا دستتم بگیری جلوش ... کم خودش ضایس! ... تا هست که تو اون جای گرم و نرم و خیس خودش واسه خودش حال میکنه ... وقتیم که میاد بیرون کافیه یکی ببینه! ... دیگه از اون به بعد آبرویی برات نمیمونه ... فقط بلده یه جای خیس گیر بیاره توش بچرخه! ... هر کاری میخواد واسه خودش میکنه، دست آخرم اون تویی که حالت گرفته میشه! ... نمیدونمم چرا اینقدر به آدما حساسه! ... تا یکی و میبینه سری به کار میفته! ... البته در مورد یه عده ی خاصی این پدیده کمتر اتفاق میفته ... هیچ وقت هم به موقع کار نمیکنه! ... وقتی میخوایش ... عین یه موش پلاسیده میره میچپه اون تو! ... ولی حالا کلا بی خیال این حرفا ... فقط میشه یه نتیجه از وجود این یه تیکه گوشت بی ارزش گرفت ، اونم اینه که بکنیش بندازیش کنار! ... همونی که همون اول گفتم ... کلیم خیالت از بابت خیلی چیزا راحت میشه... به خدا حاضرم قسم بخورم هیچ کس تا حالا از بی زبونی نمرده!

 

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٥ - اردشیر


www.gomshode.tk
www.lostardeshir.persianblog.ir